همیشه هستی

و تنها اوست همیشه هستی و ما نظاره گر هستی - تا فرصتی هست باید خوب نگریست ...

آسمان آبی
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥ 

..از سفر به ایران و پشت سر گذاشتن تمام آن گرمای مرداد ماه که همراه با آلودگی شهر  و شلوغی و ترافیک که مشخصه اصلی شهری مثل تهران شده است ، آمده ام  .از شهری که دیگر نمی توان طلوع و غروب خورشید را در آن دید . همانجا که  ساختمانهای بلند همه فضاهای خالی را پر کرده اند و  درختان خشکانیده می شوند تا  براحتی قطع شوند . شهری که دیگر آسمانی ندارد تا کسی نگاهی به آن بیاندازد و ...فقط می دانم که گذران روزهای سفر همیشه  با دیدار هائی ست که همواره  زیبا و خاطره بر انگیز می شوند و لحظه ها را پر می کنند تا حسی را داشته باشی به یاد آنان و دوستی ها و محبت ها و باز هم میهن  /  اما اینجا که می رسم  هوا لطیف  و هنوز کمی سرد است اما زمستان کم کم  می رود و بارش های شدید باران ، رعد و برق و تو فان می آید تا نشانی از آمدن فصلی دگر باشد . تگرگ و باران یک روز و شب را  پر می کند و  باز شعر باران را زمزمه می کنم... و صبح  آسمان آبی و زیبا می درخشد . با دیدن این آسمان آرزو می کنم که ای کاش شهر من نیز از این آسمانها و هوای لطیف بهره مند میشد و زیبائی های گذشته اش باز می گشت  . گرچه تحقق این آرزو شاید در یک یا چند روز بهار میسر شود لیک برای همیشه ؟؟!! ..

 

و سپس ابرهای سپید آسمان آبی را مزین کرده اند .


کلمات کلیدی: